• 1392/12/12
  • شاخه : سرگرمی ,طنز ,
  • بازدید : 2661

 

لطیفه

مادر: «پسرم!  باز هم که با امید دعوا کرده ای!  مگر نگفتم هر وقت عصبانی شدی، تا ۵۰بشمار تا عصبانیتت تمام شود و دعوایت نشود؟
 پسر:« بله مادر جان!  گفته بودید، اما مادر امید به او گفته بود که فقط تا ۳۰بشمارد.

دخترهمیره تعلیم رانندگی ,ازش میپرسن چطور بود ؟ میگه : بد نبود ! اما معلمش خیلی مذهبی بود. میگن : واسه چی؟ میگه : والا من هر كاری میكردم هر جایی میپیچیدم میگفت : یا اباالفضل …یا حضرت عباس…یا امام حسین.

پنج تا داداش رو هم پول میزارن یه تاكسی میخرن باهاش كار كنن,یك ماهه ورشكست میشن..برای اینكه پنجتاشون باهم سوار میشدن برن مسافركشی.

 دختر زشته به دوستش می گه: شباهت من و خورشید چیه؟ می گه: به جفتتون نمی شه مستقیم نگاه کرد.

حتی اگه خدا رو در رو, ما رو به راه راست هدایت کنه، ما عوضی می ریم. چون سمت راست اون می شه سمت چپ ما.

از دختره می پرسند: نامزدت چه شکلیه ؟ میگه مثل اسب نجیب . مثل سگ وفادار ، مثل طاووس مغرور ، مثل خروس با غیرت ، مثل شیر قوی ، مثل عقاب تیز بین... دوستش میگه کی میریم باغ وحش نامزدت رو ببینیم!؟!؟

مطالب مرتبط :
  1. لطیفه سری دوم
  2. لطیفه سری اول

پاسخ